یادداشت: تولدت مبارک آقای آسیموف

یادداشت: تولدت مبارک آقای آسیموف

برای من و برای بسیاری از هم نسلهای من ایزاک آسیموف نویسندهای دوردست و مربوط به فضای دیگر و کشور دیگری نبود. او بخشی از خانوادهی ما به شمار میرفت.
یادم میآید در سالهای دبستان که بودم ماهی یکی دو بار در برنامهی خانوادهی ما سر زدن به یکی دو کتابفروشی آشنا قرار داشت. در آنجا بود که هرکدام از اعضای خانواده به دنبال کتابهای مورد علاقهی خودشان که تازه چاپ شده و یا مدتی دنبالشان میگشتند بودند و نوشتههای آسیموف و کلارک در ردهی علاقهی مشترک همه ما قرار داشت. آن دوران همزمان شده بود با اوجگیری انتشار داستانهای علمی-تخیلی و عمدتاً کتابهای آسیموف و کلارک. تقریباً هر ماه یا یک ماه درمیان کتابهای جدیدی منتشر میشد و بیصبرانه در انتظار دنبال کردن آن بودیم.
نام
ناشر را به خاطر نمیآورم اما به خاطر دارم که یک سال در نمایشگاه کتاب
وقتی به غرفهی آنها سر میزدیم از دیدن آن همه کتاب علمی-تخیلی در کنار
هم، که عمدهی آن اثر آسیموف بود، با طرح جلدهای یکسان (حاشیهی بنفش و
دایرهدایره که در بالای آن کتیبهای نام کتاب و در زیر کتیبهای تصویر روی
جلد را جای داده بود) به هیجان میآمدم.
نه تنها داستانهای علمی-تخیلی آسیموف که کتابهای علم برای کودکان و نوجوانان و دایرهالمعارفهای علمیاش که ترجمه شده بودند بخش بزرگی از زمان مطالعه من و همنسلهایم را به خود اختصاص میدادند. بسیاری از مفاهیم علمی را برای نخستین بار به زبان آسیموف آموختم و آموختیم. تنوع کارهای او بینظیر بود. به خاطر دارم یک مجموعهای از نوشتههای برای کودکان او را هدیه گرفته بودم که عناوینی چون، اتم، الکتریسیته، مغناطیس و… داشت هر کتاب که در یک مجموعه جلدی آبی رنگ داشتند، شاید ۲۰ یا ۳۰ صفحه بود و به سادگی آنچه را ذهن من کودک میتوانست بفهمد توضیح داده بود.
داستانهای آسیموف خود داستان دیگری دارد. خاطرم هست یک سال (سالش را یادم نیست اما قطعاً مربوط به پیش از کلاس پنجم دبستانم است) در اتاق نشیمن خانه نشسته بودم و مشغول یکی از داستانهای آسیموف بودم، اگر اشتباه نکنم داستان غارهای پولادین بود، آنچنان غرق خواندن و غرق در آن دنیا بودم که متوجه نشدم مقابلم بساط تولدم را پهن کردهاند. در تمام مدتی که کادوهایم و کیک تولد را میآوردند من در صفحات کتاب غرق بودم تا در نهایت صدایم کردند تا از این دنیا بیرون بیایم.
با آسیموف بود که روباتها به موجوداتی واقعی برایمان تبدیل شدند. با مرد دوقرنی او بود که چشماندازی از هوش مصنوعی و آیندهی رشد رباتها را دیدیم و اینکه چگونه ممکن است در حالیکه انسانها به ماشین بدل میشوند ماشینها به سوی انسان شدن گام بردارند. داستانهای روباتی او بود که ما را با قوانین شکستناپذیر سهگانهی روباتی آشنا کرد و به همراه کارآگاه الیجاه بیلی بود که با نوادگان مغرور زمین روبرو شدیم. محدودیتها و تواناییهای آینده را درک کردیم و از مرزهای پیشروی آسمان شگفتزده شدیم و کاشتهشدن بذر بنیاد را دیدیم.
اگر آسیموف و کلارک و بسیاری دیگر بر زندگی من و بسیاری دیگر تأثیری چنان ژرف گذاشتند، به دلیل ترجمهی آثار آنها در آن دوران بود.
در بنیاد با جهانی چنان وسیع و متنوع روبهرو بودیم که تجربهاش و درکش لذتی هراسانگیز را در دلمان زنده میکرد. در آزمایشگاه مرگ او بود که با معماهای پلیسی در آزمایشگاه علمی دستوپنجه نرم کردیم و در باشگاه بیوه مردان سیاه (باشگاه معما) داستانهایی شرلوکهولمز گونه را تجربه کردیم. تعجبی هم ندارد به هر حال آسیموف زمانی رییس انجمن افتخاری حامیان هولمز بود و حتی برای عضویت دراین انجمن مقالهای به قلم جیمز موریارتی (دشمن هلمز) دربارهی ستارهشناسی نوشته بود.
سالهای بعد که بزرگتر شدیم باز هم نتوانستیم آسیموف را فراموش کنیم همانطور که کلارک را فراموش نکردیم. برای من و بسیاری از همنسلهای من بخش عمدهای از آنچه راهنمای ورود به دنیای شگفتانگیز علم و نگاه به آسمان شد را آسیموف و کلارک تشکیل دادهاند.
وقتی بیشتر با علم آشنا شدم بیشتر از دوباره خواندن آثار آسیموف شگفتزده شدم. مردی که آینده را در روندی منطقی و در مسیری منظم تصویر میکرد. شاید اگر سخنرانی او دربارهی پیش بینیاش از آینده را دیده باشید با این وسوسه دستوپنجه نرم کرده باشید که شاید او در سلدون بنیاد آرزوی خود را میدید و خود در راه پیشبینی علم تاریخ گام میگذاشته است. بعدتر وقتی تجربهی اندکی در نوشتن به دست آوردم بار دیگر از مراجعه به آسیموف و دیدن حجم انبوه کارهایی که کرده است شگفتزده شدم. در غیاب کامیپوترهای خانگی و اینترنت و بسیاری از فناوریهای امروز ما او به تنهایی دایرهالمعارفی متحرک بود و عجب توانایی برای انتقال دانشش با ابزارهای مختلف به مردم مختلف داشت.
او به همراه کلارک و هاینلاین ۳ غول علمی-تخیلی نامیده میشوند. من هاینلاین را بعدها شناختم ولی آسیموف و کلارک بودند که تأثیری چنان ژرف بر زندگیام باقی نهادند که مسیر زندگیام را در نهایت به سوی نویسندگی علمی کشاندند.
تمام دوران کودکی من با حضور آسیموف و کلارک گذشته است و برای همین در ابتدای این متن نوشتم که او را بخشی از خانوادهام میدانم.
امروز که تولد او است فرصت مناسبی بود تا بعضی از این خاطرهها را به یاد بیاورم و به یاد وخاطرهی او ادای احترام کنم.
وقتی بیشتر با علم آشنا شدم بیشتر از دوباره خواندن آثار آسیموف شگفتزده شدم. مردی که آینده را در روندی منطقی و در مسیری منظم تصویر میکرد.
اما این همهی داستان نیست. اگر آسیموف و کلارک و بسیاری دیگر بر زندگی من و بسیاری دیگر تأثیری چنان ژرف گذاشتند، به دلیل ترجمهی آثار آنها در آن دوران بود. کتابهای آنها و به خصوص کتابهای آسیموف چه علمی-تخیلیها و چه دانشنامهها و علم به زبان ساده در دورهای با وسعت فراوان و به طور منظم ترجمه و منتشر میشدند. ممکن است امروز مترجم و یا ویراستاری به آن روزها برگردد و از کیفیت ترجمهها، چاپ و ویراستاری آن آثار ایراد بگیرد. بله این درست است حتی خاطرم هست یکی از سنتهای دایم همراه کتابهای آسیموف جابهجایی ورقهای کتاب بود و خوانندههای حرفهای در مواجهه با اینکه یک دفعه از مثلاً صفحه ۱۷۰ به صفحه ۲۱۰ پریدهاند شوکه نمیشدند و میدانستند باید بروند جلوتر و این بخش کتاب را در جای دیگری پیدا کنند. اما همین ترجمهها بود که آسیموف و امثال او رابه جامعه ما میآورد. امروزه متأسفانه چنین جریانی وجود ندارد. شاید بگویید آن روزها دسترسی به منابع دست اول دشوار بود و مردم انگلیسی نمیدانستند و امروز دیگر چندان نیازی نیست. اما آن ترجمهها به من کودک دبستانی فرصت میداد تا مطالب را بخوانم و به قدر فهمم از آن برداشت کنم و کنجکاویام تحریک شود. اگر آسیموف و کلارک و دیگران بر زندگی من و امثال من تأثیر گذاشتهاند بیشک این تأثیر به واسطهی مترجمان آثار آنها بوده است و فکر میکنم امروز هم کماکان به احیای این سنت ترجمه درست نیازمندیم. بهخصوص در حوزهای مانند علوم برای مردم عادی و ادبیات علمی-تخیلی. جایی که نسلهای بعدی را به دام فریبا و زیبا و دوستداشتنی و پرخیر و برکت علم میکشاند و به ما یاد میدهد به اندیشه و تخیلمان قدرت پروازی فراسوی محدودهها را بدهیم.

دوران جوانی آسیموف


آرتور سی کلارک


سلام دوستان گلم